10.18.2009

از من ِ تو


از من
تنها يك عكس باقي مانده بود
و آن
در دستهاي تو جاي خوش كرده بود
...
از من
تنها يك پيراهن باقي مانده بود
و آن
در دستهاي تو معطر ميگشت
...
از من
تنها يك نماز باقي مانده بود
و آن
در دستهاي تو تسبيح ميشد
...
از من
تنها يك نگاه باقي مانده بود
و آن
در دستهاي تو خواب ميشد
...
از من
تنها يك غزل باقي مانده بود
و آن
در دستهاي تو سروده ميشد
...
از من
تنها يك نفس باقي مانده بود
و آن
در دستهاي تو گرم ميـشد
...
از من ِ تنها
تنها تو باقي مانده بودي
و تو
دست از زندگاني شُـسـتي
...
.
.
.
بیست و ششم خردادماه هشتادوهفت

9.12.2009

من اما آدم نیستم


دوست نمی‏دارم... نه! دوست نمی‏دارم که آدمی باشم
در تن و تندیس و کالبدی
کآنک همه‏گان به نظاره‏اش بنشینند
...
می‏خواهم "باد" باشم
رها
در دل آسمان
خنک
در آغوش همه عزیزان
سبک
بر سر همه دوستان
روان
در کلام کامل خدا
بروم در همه جهت، همه رو، همه سمت
بروم جایی که "خود" نباشم
آدمی نباشم
نه! آدمی نباشم
در کالبد و تن و تندیسی
نه! من
آدمی نباشم
...
نه! نباشم
نباشم
نباشم نگران از عریانی جیب‏ام
نباشم خشم‏گین از دروغی که به گریبان‏ام می‏بندند
غمین از فکر توشه‏یی که نی‏اندوخته‏ام
نباشم من آدمی
آدمی
آدمی
آدمی‏یی که در گرو است
...
...
...
می‏خواهم، آسمان باشم
امانت‏دار هزاران چشم
صدهزارچشم
میلیون‏ها چشم
...
آسمان باشم و ماه را
به ارمغان همه شب‏نشینان آورم
همه گوشه‏نشینان نیم‏شبی که دست را به دعا
در قلب من نشانه رفته‏اند
...
آسمان باشم من
که روز را و خورشید را
پیشکش مهر همه آنانی کنم
که در تپش عشق خود می‏درخشند
...
آسمان باشم من
که خدای را در همه خود نهان کرده باشم
از برای تو
از برای او
از برای همه، از برای همه، از برای همه
...
آسمان همه فصل‏ها
آسمان بهار
آسمان تابستان، آسمان عشق، آسمان صبوری
...
آسمان باشم من
تا راه را بر مسافر گنگ نشانه کنم
آسمان باشم تا مرده‏گان را به آغوش گیرم
آسمان باشم من
آبی آبی، در چشم همه مؤمنان
...
آسمان باشم من
که آدمی نباشم
نه! آدمی نباشم
در تندیس و تن و کالبدی
نه! نباشم من آدمی
از برای درد و دروغ و تهمت
...
...
...
هرچه باشم جز آدمی
جز نطفه‏ی ننگ خونی
در شب هیجان آدم و حوا
که به هیچ نشست
...
نه! نباشم من
نه آدمی، نه! نباشم من
...
خورشید باشم و بسوزم
در قلب تو
ماه باشم
اشک شوقی شوم در گوشه‏ی چشم تو
رود باشم
نجواگر آرامش تو
ستاره باشم
سوسوی بوسه‏های معشوق تو
عاشق تو
...
فرشته باشم
هرشب بر بالین‏ات بربالم
و لالایی خواب یاران کهف را در گوش‏ات زمزمه کنم
...
...
...
من باشم
باشم هرآن‏چه
جز آدمی
در تن و تندیس و کالبدی اما
آدمی نباشم من
هرچه باشم جز آدمی
نه! آدمی نباشم من
هرچه باشم جز آدمی
...
.
.
.
نـُـهـم شهریورماه هشتادوهشت

9.10.2009

بـــــاد بـــــا خـــــودش بـــــرد


باد دستامو پس زد!
...
صداي جيرينگ جيرينگ پول خرد از جـيـب‏اش شنيده مي‏شد.
باد، دستاي منو هـم پـس زد!
...
دورم چرخيد
اما نمي‏خنديد
با دستاش، موهامو بهم ريخت
لباسمو مي‏كشيد
به چشام خاك پاشيد
كمي هـُـلـَم داد
...
اما نمي‏خنديد!
دستامو باز هم پس مي‏زد...
قدماي محكم‏ام رو برداشتم و
رفتم تو سينه‏اش!
...
صداي جيرينگ جيرينگ پول خرد از جيب‏اش شنيده مي‏شد.
...
رسيدم به خونه
هم‏سـَرَم گفت:
امروز چند كاسب بودي!؟
جيباي خاليمو كشيدم بيرون و
گفتم:
هيچ... باد همه‏رو با خودش برد!

8.28.2009

پـــنـــجـــر ه


با من هرگز سخني نمي گفت
او
...
چشماش دكلمه هزاران كلمه مرموز بود اما
...
كه گهگاه
زيرزيركانه
برام سخنوري ميكرد
...
و
...
بيگاه
كلماتش را لب پنجره ميگذاشت
...
لب پنجره‏ي همين عيدي كه گذشت
پنجره‏ي رو به دشت
پنجره‏ي رو به شكوفه‏ها
رو به سبزي كوه
...
من شده بودم چين‏هاي همه مغزش
براي زايش كلماتش
...
من شده بودم گلداني از خاطره‏ها
براي كاشتن حرفاش
...
من شده بودم همه‏ي شرجي هواي گرمش
براي درياي بيقراري‏هاش
...
...
...
پنجره را باز گذاشت و
من
پر گشودم به چيدن چشماش
...
.
.
.
یکم خردادماه هشتادوهفت

8.14.2009

انجماد یک روز تب کرده


مـــیـــز
Is very cold
!
روی میز
قندانی‏ست شیرین اما
سخت و سرد
که ظرف آب‏نبات هم
هیچ ندارد
هیچ ندارد
دست‏کمی از تلخی قندان
...
و میان آن‏دو
گل‏های بی‏روح میخک
روح‏ات را به چهار میخ می کشد
...
صدای ساعت
سه‏بار بر سرت می‏کوبد
...
Bad day… bad day… bad day

انجماد این روز
ترا
که چهارمیخ شده‏یی پشت میز سخت و سرد
شلاق می‏زند و
قندان، شیرین‏ات می‏خندد
!
آب‏نبات
طعم دل‏زده‏گی تیرماه را به کام‏ات
تب می‏کند
...
ساعت نیز
Is on your nerves
Is on your nerves
Is on your nerves
Ves
Ves
Ves
...
.
.
.
بیست و دوم تیرماه هشتادوهشت

8.11.2009

از حبس... از رهایی


یک‏صد سخن در سینه حبس بود
...
چشمان ِ همیشه‏اش اما
چهچه‏ی یک‏صد چلچله را
در خود می‏سرود
.
.
.
سیزدهم مردادماه هشتادوهشت

8.08.2009

ترا، 360درجه، دوست می‏دارم



آن‏گاه که تقدیر، 360درجه مرا چرخاند و در برابر چشم‏های‏ات قرار داد
دیگرگونه شعری خواندم و دیگرگونه غزلی شدم
...
سراپای مرا، لرزه گرفت و بغض
تا کلماتی چند در چشمان‏ام حلقه بزند
...
ماه را هنوز
خوب به یاد دارم که چه‏گونه به بام شما
بـَر شده بود
...
پنجره، آه، پنجره...! پنجره‏ات چنان در قلب‏ام جای گرفت که تنهایی
فرصتی برای نفس تازه‏کردن، به‏دست آورد
...
مرا دیگر مجال ایستادن بر خود، نبود...، "خود" را ترک کردم و به بی"خود"، پناه جستم
...
پیچک‏های اشتیاق
مرا بالا می‏رفتند و گل می‏دادند
گل می‏دادند و گل می‏دادند
گل می‏دادند و گل‏ها سخن می‏گفتند: "هان! کی‏ست ‏اینک که ترا بی"خود" کرده
"و خود از کجا"
!
...
و من
پاسخی درخورشان، نیافتم
مگر می‏شود که ترا –ای دوست- به کلماتی چند
با جملاتی کوتاه، ترانه کرد

شعر کرد و کتاب
...
تقدیر، 360درجه مرا چرخاند و در برابر حـسّ تو قرار داد
دیگرگونه ترانه‏یی خواندم و دیگرگونه تـَرنـُمی شدم
...
سراپای مرا، شوق گرفت و شور
تا افعالی چند در مشام‏ام خوش‏بو شوند
...
من آن‏همه را به یاد دارم
من این‏همه را خاطر می‏سپارم
...
اینک ای دوست! ترا
چه دهم خطاب و ترا
چه کلماتی کنم پیشکش
که لیاقت‏ات را داشته باشند
...
چه خطاب‏ات دهم
چه که دیگر این زبان و این من
نه از آن ِ "خود"ام است
...
ترا
ای دوست
ترا
دوست‏تر می‏دارم
.
.
.
پنج‏شنبه15مردادماه88

8.04.2009

آغاز می‏کنم از نو


آغاز می‏کنم از نو
به‏لطف شرر ِ چشم‏های ِ همیشه‏گی‏ات
که شعر مرا
در شط ِ شراب انداخت
!
...
آغاز می‏کنم از نو
به لطف تقابل نور و حادثه
در یک‏روز بلند ِ تب‏کرده
که دست‏ات دیگر اما
پاسخ‏گوی دستان من نیست
با این‏همه
آغاز می‏کنم از تو
...
آغاز می‏کنم از تو
که نخستین‏ بهار ِ فصول ِ بودنم، بودی
نخستین اشک‏های ابر بهاری‏ام
نخستین بامداد و
نخستین اذان ِدین و درونم
نخستین احساس و
نخستین بی‏قراری‏ها
...
آغاز می‏کنم از نو
به‏خاطر ِ خاطره‏ی مخدوم تابستانی تلخ
که تب‏کرده‏ی آنم هنوز و
تشنه‏ی جان به لب‏رسیده‏اش
کاینک
می‏شکافد زخم‏های کهنه‏ را
...
می‏خواهم
می‏خواهم من
که آغاز کنم از نو
آغاز کنم از تو
...
یک‏شنبه12مردادماه88