8.08.2009

ترا، 360درجه، دوست می‏دارم



آن‏گاه که تقدیر، 360درجه مرا چرخاند و در برابر چشم‏های‏ات قرار داد
دیگرگونه شعری خواندم و دیگرگونه غزلی شدم
...
سراپای مرا، لرزه گرفت و بغض
تا کلماتی چند در چشمان‏ام حلقه بزند
...
ماه را هنوز
خوب به یاد دارم که چه‏گونه به بام شما
بـَر شده بود
...
پنجره، آه، پنجره...! پنجره‏ات چنان در قلب‏ام جای گرفت که تنهایی
فرصتی برای نفس تازه‏کردن، به‏دست آورد
...
مرا دیگر مجال ایستادن بر خود، نبود...، "خود" را ترک کردم و به بی"خود"، پناه جستم
...
پیچک‏های اشتیاق
مرا بالا می‏رفتند و گل می‏دادند
گل می‏دادند و گل می‏دادند
گل می‏دادند و گل‏ها سخن می‏گفتند: "هان! کی‏ست ‏اینک که ترا بی"خود" کرده
"و خود از کجا"
!
...
و من
پاسخی درخورشان، نیافتم
مگر می‏شود که ترا –ای دوست- به کلماتی چند
با جملاتی کوتاه، ترانه کرد

شعر کرد و کتاب
...
تقدیر، 360درجه مرا چرخاند و در برابر حـسّ تو قرار داد
دیگرگونه ترانه‏یی خواندم و دیگرگونه تـَرنـُمی شدم
...
سراپای مرا، شوق گرفت و شور
تا افعالی چند در مشام‏ام خوش‏بو شوند
...
من آن‏همه را به یاد دارم
من این‏همه را خاطر می‏سپارم
...
اینک ای دوست! ترا
چه دهم خطاب و ترا
چه کلماتی کنم پیشکش
که لیاقت‏ات را داشته باشند
...
چه خطاب‏ات دهم
چه که دیگر این زبان و این من
نه از آن ِ "خود"ام است
...
ترا
ای دوست
ترا
دوست‏تر می‏دارم
.
.
.
پنج‏شنبه15مردادماه88

0 comments: