8.04.2009

آغاز می‏کنم از نو


آغاز می‏کنم از نو
به‏لطف شرر ِ چشم‏های ِ همیشه‏گی‏ات
که شعر مرا
در شط ِ شراب انداخت
!
...
آغاز می‏کنم از نو
به لطف تقابل نور و حادثه
در یک‏روز بلند ِ تب‏کرده
که دست‏ات دیگر اما
پاسخ‏گوی دستان من نیست
با این‏همه
آغاز می‏کنم از تو
...
آغاز می‏کنم از تو
که نخستین‏ بهار ِ فصول ِ بودنم، بودی
نخستین اشک‏های ابر بهاری‏ام
نخستین بامداد و
نخستین اذان ِدین و درونم
نخستین احساس و
نخستین بی‏قراری‏ها
...
آغاز می‏کنم از نو
به‏خاطر ِ خاطره‏ی مخدوم تابستانی تلخ
که تب‏کرده‏ی آنم هنوز و
تشنه‏ی جان به لب‏رسیده‏اش
کاینک
می‏شکافد زخم‏های کهنه‏ را
...
می‏خواهم
می‏خواهم من
که آغاز کنم از نو
آغاز کنم از تو
...
یک‏شنبه12مردادماه88

0 comments: