
با من هرگز سخني نمي گفت
او
...
چشماش دكلمه هزاران كلمه مرموز بود اما
...
كه گهگاه
زيرزيركانه
برام سخنوري ميكرد
...
و
...
بيگاه
كلماتش را لب پنجره ميگذاشت
...
لب پنجرهي همين عيدي كه گذشت
پنجرهي رو به دشت
پنجرهي رو به شكوفهها
رو به سبزي كوه
...
من شده بودم چينهاي همه مغزش
براي زايش كلماتش
...
من شده بودم گلداني از خاطرهها
براي كاشتن حرفاش
...
من شده بودم همهي شرجي هواي گرمش
براي درياي بيقراريهاش
...
...
...
پنجره را باز گذاشت و
من
پر گشودم به چيدن چشماش
...
.
.
.
یکم خردادماه هشتادوهفت
او
...
چشماش دكلمه هزاران كلمه مرموز بود اما
...
كه گهگاه
زيرزيركانه
برام سخنوري ميكرد
...
و
...
بيگاه
كلماتش را لب پنجره ميگذاشت
...
لب پنجرهي همين عيدي كه گذشت
پنجرهي رو به دشت
پنجرهي رو به شكوفهها
رو به سبزي كوه
...
من شده بودم چينهاي همه مغزش
براي زايش كلماتش
...
من شده بودم گلداني از خاطرهها
براي كاشتن حرفاش
...
من شده بودم همهي شرجي هواي گرمش
براي درياي بيقراريهاش
...
...
...
پنجره را باز گذاشت و
من
پر گشودم به چيدن چشماش
...
.
.
.
یکم خردادماه هشتادوهفت

3 comments:
لب لعلی گزیده ای که مپرس
..
. تا هنوز های نیامده این شیراز سرو می خواهد باز کن پنجره را
شرابي تلخ مي خواهم كه شير افكن بود زورش
كه يك لحظه بياسايم ز دنيا و شر و شورش...
چين هاى مغزش.....
آره خوبه
خيلى چيزا ميخواستم بنويسم اما قورتش دادم با اينكه توك زبونمه
نميدونم چرا اما خوبه.....اينو اولين بار هم كه خوندم دوست داشتم
Post a Comment