8.28.2009

پـــنـــجـــر ه


با من هرگز سخني نمي گفت
او
...
چشماش دكلمه هزاران كلمه مرموز بود اما
...
كه گهگاه
زيرزيركانه
برام سخنوري ميكرد
...
و
...
بيگاه
كلماتش را لب پنجره ميگذاشت
...
لب پنجره‏ي همين عيدي كه گذشت
پنجره‏ي رو به دشت
پنجره‏ي رو به شكوفه‏ها
رو به سبزي كوه
...
من شده بودم چين‏هاي همه مغزش
براي زايش كلماتش
...
من شده بودم گلداني از خاطره‏ها
براي كاشتن حرفاش
...
من شده بودم همه‏ي شرجي هواي گرمش
براي درياي بيقراري‏هاش
...
...
...
پنجره را باز گذاشت و
من
پر گشودم به چيدن چشماش
...
.
.
.
یکم خردادماه هشتادوهفت

3 comments:

AKG said...

لب لعلی گزیده ای که مپرس
..
. تا هنوز های نیامده این شیراز سرو می خواهد باز کن پنجره را

م‍ژده said...

شرابي تلخ مي خواهم كه شير افكن بود زورش
كه يك لحظه بياسايم ز دنيا و شر و شورش...

Anonymous said...

چين هاى مغزش.....
آره خوبه
خيلى چيزا ميخواستم بنويسم اما قورتش دادم با اينكه توك زبونمه
نميدونم چرا اما خوبه.....اينو اولين بار هم كه خوندم دوست داشتم