9.10.2009

بـــــاد بـــــا خـــــودش بـــــرد


باد دستامو پس زد!
...
صداي جيرينگ جيرينگ پول خرد از جـيـب‏اش شنيده مي‏شد.
باد، دستاي منو هـم پـس زد!
...
دورم چرخيد
اما نمي‏خنديد
با دستاش، موهامو بهم ريخت
لباسمو مي‏كشيد
به چشام خاك پاشيد
كمي هـُـلـَم داد
...
اما نمي‏خنديد!
دستامو باز هم پس مي‏زد...
قدماي محكم‏ام رو برداشتم و
رفتم تو سينه‏اش!
...
صداي جيرينگ جيرينگ پول خرد از جيب‏اش شنيده مي‏شد.
...
رسيدم به خونه
هم‏سـَرَم گفت:
امروز چند كاسب بودي!؟
جيباي خاليمو كشيدم بيرون و
گفتم:
هيچ... باد همه‏رو با خودش برد!

1 comments:

AKG said...

این روز ها هیچم...گویی مرا باد با خود برده است...نه پولی در کف و نه دوستی در شهر..و نه ه8دفی در این وطن..پوچی امیر را فرا گرفته است