
دوست نمیدارم... نه! دوست نمیدارم که آدمی باشم
در تن و تندیس و کالبدی
کآنک همهگان به نظارهاش بنشینند
...
میخواهم "باد" باشم
رها
در دل آسمان
خنک
در آغوش همه عزیزان
سبک
بر سر همه دوستان
روان
در کلام کامل خدا
بروم در همه جهت، همه رو، همه سمت
بروم جایی که "خود" نباشم
آدمی نباشم
نه! آدمی نباشم
در کالبد و تن و تندیسی
نه! من
آدمی نباشم
...
نه! نباشم
نباشم
نباشم نگران از عریانی جیبام
نباشم خشمگین از دروغی که به گریبانام میبندند
غمین از فکر توشهیی که نیاندوختهام
نباشم من آدمی
آدمی
آدمی
آدمییی که در گرو است
...
...
...
میخواهم، آسمان باشم
امانتدار هزاران چشم
صدهزارچشم
میلیونها چشم
...
آسمان باشم و ماه را
به ارمغان همه شبنشینان آورم
همه گوشهنشینان نیمشبی که دست را به دعا
در قلب من نشانه رفتهاند
...
آسمان باشم من
که روز را و خورشید را
پیشکش مهر همه آنانی کنم
که در تپش عشق خود میدرخشند
...
آسمان باشم من
که خدای را در همه خود نهان کرده باشم
از برای تو
از برای او
از برای همه، از برای همه، از برای همه
...
آسمان همه فصلها
آسمان بهار
آسمان تابستان، آسمان عشق، آسمان صبوری
...
آسمان باشم من
تا راه را بر مسافر گنگ نشانه کنم
آسمان باشم تا مردهگان را به آغوش گیرم
آسمان باشم من
آبی آبی، در چشم همه مؤمنان
...
آسمان باشم من
که آدمی نباشم
نه! آدمی نباشم
در تندیس و تن و کالبدی
نه! نباشم من آدمی
از برای درد و دروغ و تهمت
...
...
...
هرچه باشم جز آدمی
جز نطفهی ننگ خونی
در شب هیجان آدم و حوا
که به هیچ نشست
...
نه! نباشم من
نه آدمی، نه! نباشم من
...
خورشید باشم و بسوزم
در قلب تو
ماه باشم
اشک شوقی شوم در گوشهی چشم تو
رود باشم
نجواگر آرامش تو
ستاره باشم
سوسوی بوسههای معشوق تو
عاشق تو
...
فرشته باشم
هرشب بر بالینات بربالم
و لالایی خواب یاران کهف را در گوشات زمزمه کنم
...
...
...
من باشم
باشم هرآنچه
جز آدمی
در تن و تندیس و کالبدی اما
آدمی نباشم من
هرچه باشم جز آدمی
نه! آدمی نباشم من
هرچه باشم جز آدمی
...
.
.
.
نـُـهـم شهریورماه هشتادوهشت
در تن و تندیس و کالبدی
کآنک همهگان به نظارهاش بنشینند
...
میخواهم "باد" باشم
رها
در دل آسمان
خنک
در آغوش همه عزیزان
سبک
بر سر همه دوستان
روان
در کلام کامل خدا
بروم در همه جهت، همه رو، همه سمت
بروم جایی که "خود" نباشم
آدمی نباشم
نه! آدمی نباشم
در کالبد و تن و تندیسی
نه! من
آدمی نباشم
...
نه! نباشم
نباشم
نباشم نگران از عریانی جیبام
نباشم خشمگین از دروغی که به گریبانام میبندند
غمین از فکر توشهیی که نیاندوختهام
نباشم من آدمی
آدمی
آدمی
آدمییی که در گرو است
...
...
...
میخواهم، آسمان باشم
امانتدار هزاران چشم
صدهزارچشم
میلیونها چشم
...
آسمان باشم و ماه را
به ارمغان همه شبنشینان آورم
همه گوشهنشینان نیمشبی که دست را به دعا
در قلب من نشانه رفتهاند
...
آسمان باشم من
که روز را و خورشید را
پیشکش مهر همه آنانی کنم
که در تپش عشق خود میدرخشند
...
آسمان باشم من
که خدای را در همه خود نهان کرده باشم
از برای تو
از برای او
از برای همه، از برای همه، از برای همه
...
آسمان همه فصلها
آسمان بهار
آسمان تابستان، آسمان عشق، آسمان صبوری
...
آسمان باشم من
تا راه را بر مسافر گنگ نشانه کنم
آسمان باشم تا مردهگان را به آغوش گیرم
آسمان باشم من
آبی آبی، در چشم همه مؤمنان
...
آسمان باشم من
که آدمی نباشم
نه! آدمی نباشم
در تندیس و تن و کالبدی
نه! نباشم من آدمی
از برای درد و دروغ و تهمت
...
...
...
هرچه باشم جز آدمی
جز نطفهی ننگ خونی
در شب هیجان آدم و حوا
که به هیچ نشست
...
نه! نباشم من
نه آدمی، نه! نباشم من
...
خورشید باشم و بسوزم
در قلب تو
ماه باشم
اشک شوقی شوم در گوشهی چشم تو
رود باشم
نجواگر آرامش تو
ستاره باشم
سوسوی بوسههای معشوق تو
عاشق تو
...
فرشته باشم
هرشب بر بالینات بربالم
و لالایی خواب یاران کهف را در گوشات زمزمه کنم
...
...
...
من باشم
باشم هرآنچه
جز آدمی
در تن و تندیس و کالبدی اما
آدمی نباشم من
هرچه باشم جز آدمی
نه! آدمی نباشم من
هرچه باشم جز آدمی
...
.
.
.
نـُـهـم شهریورماه هشتادوهشت

4 comments:
آدمی در گرو نیست...این خداست که در گروی ماست..فکر می کنیم ما در گروی او هستیم اما بهتر که فکر می کنم همه چیز دست ما آدم هاست...اما غم نان اگر بگذارد
سلام عمو مجید خوبی؟؟؟؟پاییزت مبارک..میگم شعرتو دوست داشتم..چه خوب که رندان مستو شنیدی...میبینی عمو مجید !!میگن برگ سبز معرفت کردگار و برگ یبز معر فت روزگار
هرچه باشم جز آدمی
جز نطفهی ننگ خونی
در شب هیجان آدم و حوا
که به هیچ نشست
بسیار زیبا بود
Post a Comment