10.18.2009

از من ِ تو


از من
تنها يك عكس باقي مانده بود
و آن
در دستهاي تو جاي خوش كرده بود
...
از من
تنها يك پيراهن باقي مانده بود
و آن
در دستهاي تو معطر ميگشت
...
از من
تنها يك نماز باقي مانده بود
و آن
در دستهاي تو تسبيح ميشد
...
از من
تنها يك نگاه باقي مانده بود
و آن
در دستهاي تو خواب ميشد
...
از من
تنها يك غزل باقي مانده بود
و آن
در دستهاي تو سروده ميشد
...
از من
تنها يك نفس باقي مانده بود
و آن
در دستهاي تو گرم ميـشد
...
از من ِ تنها
تنها تو باقي مانده بودي
و تو
دست از زندگاني شُـسـتي
...
.
.
.
بیست و ششم خردادماه هشتادوهفت

1 comments:

AKG said...

فکر کنم اینو برای مادر ات گفته باشی ، خیلی شب بدی بود کلی از شنیدن این خبر سرد شدم..باور کن خداوند همیشه با ماست اینجور که با ما تا می کنه آی....از تو یک بوم مانده بود و در قاب نگارخانه وصال خاطره شد