9.12.2009

من اما آدم نیستم


دوست نمی‏دارم... نه! دوست نمی‏دارم که آدمی باشم
در تن و تندیس و کالبدی
کآنک همه‏گان به نظاره‏اش بنشینند
...
می‏خواهم "باد" باشم
رها
در دل آسمان
خنک
در آغوش همه عزیزان
سبک
بر سر همه دوستان
روان
در کلام کامل خدا
بروم در همه جهت، همه رو، همه سمت
بروم جایی که "خود" نباشم
آدمی نباشم
نه! آدمی نباشم
در کالبد و تن و تندیسی
نه! من
آدمی نباشم
...
نه! نباشم
نباشم
نباشم نگران از عریانی جیب‏ام
نباشم خشم‏گین از دروغی که به گریبان‏ام می‏بندند
غمین از فکر توشه‏یی که نی‏اندوخته‏ام
نباشم من آدمی
آدمی
آدمی
آدمی‏یی که در گرو است
...
...
...
می‏خواهم، آسمان باشم
امانت‏دار هزاران چشم
صدهزارچشم
میلیون‏ها چشم
...
آسمان باشم و ماه را
به ارمغان همه شب‏نشینان آورم
همه گوشه‏نشینان نیم‏شبی که دست را به دعا
در قلب من نشانه رفته‏اند
...
آسمان باشم من
که روز را و خورشید را
پیشکش مهر همه آنانی کنم
که در تپش عشق خود می‏درخشند
...
آسمان باشم من
که خدای را در همه خود نهان کرده باشم
از برای تو
از برای او
از برای همه، از برای همه، از برای همه
...
آسمان همه فصل‏ها
آسمان بهار
آسمان تابستان، آسمان عشق، آسمان صبوری
...
آسمان باشم من
تا راه را بر مسافر گنگ نشانه کنم
آسمان باشم تا مرده‏گان را به آغوش گیرم
آسمان باشم من
آبی آبی، در چشم همه مؤمنان
...
آسمان باشم من
که آدمی نباشم
نه! آدمی نباشم
در تندیس و تن و کالبدی
نه! نباشم من آدمی
از برای درد و دروغ و تهمت
...
...
...
هرچه باشم جز آدمی
جز نطفه‏ی ننگ خونی
در شب هیجان آدم و حوا
که به هیچ نشست
...
نه! نباشم من
نه آدمی، نه! نباشم من
...
خورشید باشم و بسوزم
در قلب تو
ماه باشم
اشک شوقی شوم در گوشه‏ی چشم تو
رود باشم
نجواگر آرامش تو
ستاره باشم
سوسوی بوسه‏های معشوق تو
عاشق تو
...
فرشته باشم
هرشب بر بالین‏ات بربالم
و لالایی خواب یاران کهف را در گوش‏ات زمزمه کنم
...
...
...
من باشم
باشم هرآن‏چه
جز آدمی
در تن و تندیس و کالبدی اما
آدمی نباشم من
هرچه باشم جز آدمی
نه! آدمی نباشم من
هرچه باشم جز آدمی
...
.
.
.
نـُـهـم شهریورماه هشتادوهشت

9.10.2009

بـــــاد بـــــا خـــــودش بـــــرد


باد دستامو پس زد!
...
صداي جيرينگ جيرينگ پول خرد از جـيـب‏اش شنيده مي‏شد.
باد، دستاي منو هـم پـس زد!
...
دورم چرخيد
اما نمي‏خنديد
با دستاش، موهامو بهم ريخت
لباسمو مي‏كشيد
به چشام خاك پاشيد
كمي هـُـلـَم داد
...
اما نمي‏خنديد!
دستامو باز هم پس مي‏زد...
قدماي محكم‏ام رو برداشتم و
رفتم تو سينه‏اش!
...
صداي جيرينگ جيرينگ پول خرد از جيب‏اش شنيده مي‏شد.
...
رسيدم به خونه
هم‏سـَرَم گفت:
امروز چند كاسب بودي!؟
جيباي خاليمو كشيدم بيرون و
گفتم:
هيچ... باد همه‏رو با خودش برد!